![]() |
![]() |
|
| خاطرات امیر علی از کوچیکی تا بعدنا ،برای یادگاری اوقات کوچیکیش................ |
|
طبق دستور امیر جان دارم براش ژاکت بافتنی می بافم که وقتی تمام شد عکسشو براش می زارم و کلی هم داره ذوق می کنه. همش می پرسه عم مه این برا کیه می گم برای شماست امیر جان . یک بار می گه جلو بسته بباف باز یک ربع بعد میگه جلو باز بباف !!!
اینم عکس های حاج امیر در مهر ۸۸ در پارک پردیسان ببینین کی از همه خوشگلتره آخه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:13 توسط راهله |
|
|
بازم چند روزی هست که غصه امیر منو اذیت می کنه. امیر خیای تو داره و ناراحتی هاش رو بروز نمی ده. وقتی یاد ۳ سالگیشو تنها شدنش می افتم هنوزم اشک تو چشمام جمع می شه. از خدا می خوام که سزای تنهایی امیر و غصه هاشو از مادر بی معرفتش بگیره
نمی گم خوب یا بد ولی برای امیر باید می موند مثل مادر های ما دلم برای امیر می گیره . دیروز فکر می کردم که امیر خواهر و برادر هم نداره و تنهاست ولی امیر باحاله . روزی یک ایستک و رانی می زنه به سلامتی ما . خدایا براش آینده خوبی رقم بزن . الهی آمین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:5 توسط راهله |
|
|
امیر خان ما این مدت خیلی تپل شده . باید کم کم رژیمش بدیم . یک دندون دیگشم افتاده و بسیار هم طرفدار جنبش سبزه
اینم عکس از شیمک و دندون امیر خان امیر لوسی من
امیر بی دندون افتاد تو قندون انبر بیارید درش بیارید
امیر شیتم گنده
امیر مشکوک و کارآگاه
و امیر جنبش سبزی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:14 توسط راهله |
|
|
مادرش با تمام شرط و شروط هاش و اتفاراش که نیومد فقط امیر رو امید واهی داد . من همیشه واگذارش رو به خدا کردم فقط به خاطر امیر . هیچ مادری بچشو تو ۳ سالگی نمیزاره بره حداقل تو قاموس من . همه بزرگ شدن امیر و غصه هاش رو من دیدم . استرس ها و نگرانی هاشو من دیدم و غصه خوردم . امیر جان اگه بزرگ شدی همه اینا رو بدون و گذشت نکن . اگه من مادر تو بودم تحت هر شرایطی به خاطر تو می موندم . از خدا می خوام که بزرگ شی و موفق . همین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:11 توسط راهله |
|
|
امیر ما خیلی مرده . خیلی ماهه . بمیرم براش الهی
تو گیر و دار شرط و شروط و برگشتن مامانش بودیم که من به امیر گفتم که اگه شما برید خونتون امیر جان من نمیام اونجا . چون من به خاطر تو خیلی غصه خوردم و از دست مامانت ناراحتم . چون تو خیلی سختی کشیدی . بهم نگاه کرد و گفت عمه جون منم خیلی سختی کشیدم و گذشت کردم . ت. هم گذشت کن عمه جون. هنوز از تکرار این حرف بغضم می گیره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:4 توسط راهله |
|
|
خدا رو شكر انگار داره بين مادر و پدر امير الفت ايجاد ميشه . از طرفي براي امير خوشحالم و از طرفي ناراحت . تا بوده همين بوده سختي ها رو ديگران مي كشن و استفاده و لذت را يكي ديگه
بعد 5 سال كه تمام سختي ها رو ماماني و منو عمو مهدي متحمل شديم حالا مامانش مياد و ميشه مادر فداكار و لذت بچه از اب و گل در اومدشو مي بره مادرم تو اين 5 سال 20 سال پير شد از بس از دست همه و بچه داري سختي كشيد . من همش غصه امير رو خوردم . و مادرش سالي يك بار به بچش زنگ زد و هيچ اگر نمي نوشتم دلم مي تركيد. امير براي تو نوشتم كه بعدا ما و محبت ها و زحمت هايي كه برات كشيديم رو فراموش نكني و بدوني . بچه اي 4 ساله اومد با رواني پريشان و حالا مردي 9 ساله هست . من سعي كردم به هر قيمتي شده همه مناسباتش رو براش بگيرم و خاطراتشو ثبت كنم و كمبود محبت هاشو جبران كنم. تا بوده رسم دنيا همين بوده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:6 توسط راهله |
|
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:24 توسط راهله |
|
|
من و عمو محمد رفته بودیم برای خونمون گل بخریم
امیر خان رو هم بردیم بعد از اینکه من گل خریدم از اونجایی که حاج امیر خیلی زندگی دوست هستن گفت عمه چقدر خسیسی . ۴ تا شاخه گل هم برا مامانت می خریدی .نچ نچ نچ نچ و به علامت تاسف سرش رو تکون داد . ![]()
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:19 توسط راهله |
|
|
امیر خان عشق منه
اینم عکس که ازش گرفتم یک بار تو ماه رمضون بابایی سر امیر منو دعوا کرد منم مثلا ناراحت شدم و گفتم الان میرم امیر خان گریه می کرد و می گفت مامانی عمم داره میره نزار بره اگه عمم بره چی کار کنم حالا من که نمی خواستم برم ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:11 توسط راهله |
|
|
این هم سومین دندان امیر خان که افتاد
در مراحل قبلی ایشان دندان هاشون رو می گذاشتن لای دستمال و بیرون خونه و سپس عمو نوروز براشون کادو می آورد از بس که ما کادو داده بودیم به امیر خان یک بار گفتم امیر ری جای دندونت رو ببینی برات چی آورده گفت ولش کن عمه حتما دوباره کادو آورده دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:6 توسط راهله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حاج امیر اسماعیل زاده پسر بابا فرشید
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
شخصی و خانوادگی |
| پیوندها |
|
باران خانم نخودچي مامان بهار آقا دانيال خانم اميني دختر گل مامانش |
|
RSS
|